#آرامش_غربت_پارت_552
خب از الان شروع شد!
با همون شور و حال همیشگی گفتم:
ـ عجیب پایتم!
آرمین یه جوری نگام کرد...با نگاهم بهش گفتم « چیه؟! تا حالا دختر داغون ندیدی؟! دختری ندیدی که مجبور میشه ادای قویا رو دراره در حالی که داره میشکنه؟!»
نگاشو ازم گرفت...فهمید نگاهم خیلی حرف داره...
مشغول غذا خوردن شدم...اما فقط به زور آب ، می تونستم چند لقمه بخورم ، یه بغض به بزرگیه گردو راه گلومو سد کرده بود...
بعد از خوردن غذا به پیشنهاد مازیار رفتم بالا تا لباسامو عوض کنم و باهم بریم بیرون...
از فریبا جون تشکر کردم و رفتم بالا لباسمو عوض کنم...میخواستم مشکی بپوشم ، اما ترجیح دادم حداقل شالم یه رنگ شاد داشته باشه...یه شال زرشکی پوشیدم و رفتم پایین...
قرار شد با ماشین آرمین بریم...حالا همین روزی که من باهاش سر لج افتادم همش باید ببینمش و احساسم جریحه دار تر شه!
بردمون لب ساحل...دیگه برام جذابیتی نداشت...دریا منو به خواسته ام نرسوند...شاید به صلاحم نبود اما...خیلی میخواستمش...
سامی خیلی دور و برم می پلکید و رو قلب زخم خوردم نمک می پاشید...نمیتونستم زیاد نزدیکش بمونم...ناراحت شده بود که تحویلش نمیگیرم...ولی کاش می فهمید برای من سخت تره!
خیلی خودمو کنترل می کردم چشام خیس نشه و نگاهم تو نگاه آرمین گره نخوره...
سامی هی از آرمین می پرسید:
romangram.com | @romangram_com