#آرامش_غربت_پارت_551
ـ اینطوری نباش دیگه...من فقط می خوام کمکت کنم...آرمین اشتباه کرده ، مطمئنم...تو باید یه فرصت دیگه بهش بدی!
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ فرصت؟ اون باید بیاد جلو نه من! فکر نکنم دیگه بتونم باهاش حرف بزنم...
مازیار ـ الانو نگفتم...باید یه چند هفته ازش دور باشی...
قلبم تیر کشید و با درد مازیارو نگاه کردم که گفت:
ـ اینطوری نگام نکن...مجبوری...و من یه نقشه ای دارم...!
من ـ چه نقشه ای؟!
مازیار ـ اول ناهار !
آهی کشیدم و رفتم دستشویی و صورتمو حسابی شستم و رفتم تو اتاقم آرایش کردم... اون حرفای چرت و پرتی که تو اتاق بهش زدم رو باید ثابت کنم...حداقل برای بهبود قلبم...همش تقصیر آرمینه...اون می دونست اینطوری میشه...ولی بهم اجازه داد عاشقی کنم...همش تقصیر اونه که بهم آرامش داد و ازم گرفتش!!!
با اومدن سر میز فریبا جون با لبخند نگام کرد و گفت:
ـ بیا یه چیزی بخور عصر بریم بیرون...
romangram.com | @romangram_com