#آرامش_غربت_پارت_536

لبخندی رو به مازیار و فریبا جون زدم و گفتم:

ـ اومد!

مازیار ـ چشمت روشن!

زبونمو براش در آوردم که زنگ دوباره به صدا در اومد! رفتم دوربینمو از رو میز برداشتم و با باز شدن در و نمایان شدن آرمین ، فوری ازش عکس گرفتم و با لحن بچگونه ای گفتم:

ـ دســت و جیــغ و هــورا!

آرمین که با تعجب چشماشو که از نور شدید فلاش درد گرفته بود میمالید گفت:

ـ دست و جیغ و هورا و عکس انداخت واسه چی؟!

با هیجان دستشو گرفتم و آوردمش تو خونه و گفتم:

ـ دیــوونه تولدته!

خنده قشنگی کرد و سامم که کنارش بود گفت:

ـ وایی بابایی تفلدت مبارک!

خندیدم و رفتم سمت ضبط و آهنگ تولد گذاشتم و صداشو زیاد کردم...

مهمونیمون خودمونی بود ، فقط منتظر سالار بودیم...


romangram.com | @romangram_com