#آرامش_غربت_پارت_535

تو چشمام خیره شد و ناخودآگاه فکرمو به زبون آوردم:

ـ الان شدیدا دفتر خاطراتمو میخوام!

فریبا جون با تعجب پرسید:

ـ مگه داریش؟!

من ـ آره همیشه تو کیفمه!

فریبا جون ضربه ای به شونه ام زد و گفت:

ـ آفرین برو خودتو آروم کن!

سری تکون دادم و فوری رفتم تو اتاقم و دفترمو برداشتم و تمام احساساتمو تخلیه کردم! دو صفحه پر شد...حالا یک برگ و دو صفحه مونده بود فقط...

خودکارو تو دستم فشار دادم...با نوشتن ذهنم آروم گرفته بود...

با به صدا در اومدن زنگ از اتاق بیرون رفتمو درو باز کردم...مازیار بود...

جعبه کیک رو ازش گرفتم و بردم تو یخچال...با وسواس نگاهمو دور تا دور خونه چرخوندم تا مطمئن بشم همه چی مرتبه!

نشستم رو مبل و چشم به در دوختم...

دوباره صدای زنگ در باعث شد از جام بپرم و هیجان سراسر وجودمو در بر بگیره!


romangram.com | @romangram_com