#آرامش_غربت_پارت_525

با اینکه این حرفو برای خنده زدم ولی بغضم گرفت...

ولی آرمین با خنده دستاشو بالا برد و گفت:

ـ خدایا همین که این میگه!

خنده زورکی کردم و از رو مبل بلند شدم و رفتم تو اتاق...لباسمو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم که چند دقیقه بعد آرمین صدام کرد برای شام...دستی به لباسم کشیدم و از اتاقم بیرون رفتم...

سعی کردم این بی اشتیاقی رو که در اثر گفتن اون جمله بهم دست داده بود کنار بزنم... سعی کردم به تولد آرمین فکر کنم...فعلا نمیخواستم با حقیقت رو به رو بشم...

کلید رو برداشتم و یواشکی از خونه زدم بیرون...باید شب برمی گشتم...یه تاکسی گرفتم و راهیِ خونه ی فریبا جون شدم...وقتی رسیدم رگباری زنگ زدم تا بیاد پایین...

فریبا جون از پشت در گفت:

ـ چه خبرته مگه سر آوردی؟

من ـ نه باوو فقط یخ زدم!!

فریبا جون ـ بپوکی!

من ـ خب حالا وسط کوچه خوبیت نداره داد میزنیا!

فریبا جون ـ خودت که بدتری!

با این حرفش جفتمون زدیم زیر خنده و فریبا جون اومد بیرون...


romangram.com | @romangram_com