#آرامش_غربت_پارت_502
گوشیِ تلفن رو برداشتم و شماره فریبا جونو گرفتم...فوری برداشت! خخخ مثل اینکه پای تلفن بود!
من ـ جیـــــــــــــــــغ!
بیچاره فریبا جون هول شد و گفت:
ـ بیتا تویی؟ چی شده؟ آرمین طوریش شده؟ سام چیزیشه؟ بگو دیگه جون به لبم کردی!
از این هول شدنش غش غش خندیدم و ولو شدم رو مبل و وقتی بالاخره نفسم بعد از این همه خندیدن بالا اومد گفتم:
ـ وایـــــی خدا!
فریبا جون با دلخوری گفت:
ـ مرض ، درد! دختره ی بی فکر! زهره امو بردی!
دوباره خندیدم...اولین باری بود که بعد از مرگ هانیه اینطوری می خندیدم...
من ـ وای یه خبر خـــوش دارم!
فریبا جون ـ خیره !
romangram.com | @romangram_com