#آرامش_غربت_پارت_499

من ـ صبح به خیر!

خنده اش گرفت ولی لیوان چاییشو به لباش نزدیک کرد تا خنده اش معلوم نشه!

دلم میخواست فکر تلافیو از سرش بیرون کنه...به خاطر همین شروع کردم به مسخره بازی:

ـ چه خوشگل شدی امشب!

فوتی تو چاییش کرد و به سرفه افتاد...نمیدونست بخنده یا سرفه کنه! با عجله رفتم یه لیوان آب براش آوردم و تا خواستم بزنم پشتش سریع آبو خورد و نفسی تازه کرد و گفت:

ـ نزن جون جدت مثه اون دفعه میزنی ناقصم میکنی!

چند لحظه در سکوت با تعجب نگاش کردم و یهو جفتمون زدیم زیر خنده...

آرمین ـ بیتا؟

ناخودآگاه گفتم:

ـ جونم؟

چند لحظه دوباره سکوت بر قرار شد و آرمین گفت:

ـ بیا املت!

خندیدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com