#آرامش_غربت_پارت_475

مازیار ـ کاری که همین چند دقیقه پیش کردی!

با خجالت مشتی بهش زدم و گفتم:

ـ این چند دقیقه پیش بود! بیژور...

مازیار ـ خیلی خب بپوش بریــم ، به درک که نیومد خودمون میریم عشق و حال اصن...!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ تو بهترین داداش دنیایی!

مازیار ـ تو هم بهترین خواهر دنیایی!

من ـ راستی به فریبا جون چیزی نگو...از نظرت تا حالا فهمیده؟

مازیار ـ نه ، شایدم فهمیده ، ولی بهتره مراقب باشی...عشق کار دستت نده!

من ـ باشه...باید عادت کنم...

مازیار ـ افرین، حالا من میرم بیرون تا آماده شی...

تشکر کردم و آماده شدم، دوست نداشتم آدم ضعیفه تو عشق باشم...و همچنین دیگه نمی خواستم سرد و مغرور بودن آرمین رو عوض کنم...هرچی از هم دورتر باشیم بهتره...چه قلبی ، چه جسمی...

***


romangram.com | @romangram_com