#آرامش_غربت_پارت_444
رفتم تو آشپزخونه واقعا هیچی نداشت توش!!!
رفتم دستشویی و یکم به قیافه ام سر و سامون دادم و لباسامو عوض کردم و رفتم بیرون برای خرید...
یکم خرت و پرت خریدم ، دلم میخواست حداقل تا فردا بمونیم ، خیلی قشنگ بود ، دیشب که نتونستم برم لب ساحل...کلی با خودم برنامه ریخته بودم...تمام تلاشمو می کردم تا به آرمین فکر نکنم...
به کلبه که رسیدم ، سریع وسایلو تو یخچال جاسازی کردم و دست به کار شدم...
آرمین ـ هــــوم چه بوی خوبی میاد...
چیزی نگفتم و نیمرو ی آرمین رو گذاشتم تو بشقاب مال خودمم تو یه بشقاب جدا...رفتم سمت اتاق سام ، هنوز خواب بود...اون حصارای تختشو پایین کشیدم تا اگه خواست بیاد پایین راحت باشه...اومدم بیرون و از اونجایی که داشتم از گشنگی هلاک می شدم مشغول خوردن شدم که آرمین گفت:
ـ امروز میریم...
فقط نگاهش کردم ، آرزو می کردم که نریم ، ولی آرمین بعد از مکث کوتاهی گفت:
ـ امم ، البته اگه تو می خوای....
من ـ اگه تا فردا بمونیم خیلی بهتره...تو موافق نیستی؟ البته اگه تو شرکت کار مهمی نداری...
آرمین ـ نه خوبه ، عالیه!
می خواستم لبخند بزنم و تشکربارونش کنم اما دوباره یادم اومد که باید بیتای سرسنگین و مغروری باشم...!
به خاطر همین به تشکر کوتاهی اکتفا کردم و بقیه صبحانمو خوردم...سخت بود که بیتای دیگه ای باشم ، من همیشه شاد و صمیمی و شیطون بودم...شاید بعد مرگ هانیه از شادیم کم شده باشه ولی از شیطنت و صمیمیتم چیزی کم نشده بود...ولی دیشب فهمیدم وقتی از صمیمیتم سو استفاده بشه همون بهتر که از سلاح غرور استفاده کنم...!
romangram.com | @romangram_com