#آرامش_غربت_پارت_437
دوباره قلبم تیر کشید ، نمی خواستم باور کنم که حسودیم شده! اما شده بود...
با عطسه ی یهویی که آرمین کرد به خودم اومدم و گفتم:
ـ اوه اوه بریم تو...
آرمین ـ وایسا چراغای بیرون کلبه رو روشن کنم اینقدر قشنگ می شه! صبحم بلند شیم قشنگ تره...
من ـ بیخیال الان باید بری بخوابی وگرنه غش میکنی...!
آرمین ـ نــــــه...بابا...!
من ـ آره از این لحن کشیده ات معلومه! با من بحث نکن بچه پررو...!
پیاده شدم و اروم طوری که سامی بیدار نشه کمربندشو باز کردم...با آرمین رفتیم سمت کلبه...
پوفی کردم و گفتم:
ـ خـــــب جناب نابغه!!! کلیدشو میخوای چیکار کنی؟
خندید و گفت:
ـ ههههه...! فکر کردی؟ یه یدکش اینجاست!
من ـ ببخشید کجاست؟!
romangram.com | @romangram_com