#آرامش_غربت_پارت_429
نفس عمیقی کشیدم و خواستم به سام بگم از بابایی تشکر کن که دیدم تو بغلم خوابش برده!
با لبخند نفس عمیقی کشیدم و به آینه بغل ماشین خیره شدم...سمانه عجب حسی رو فروخته به خیانت کردن!
واقعا که چقدر خریت به خرج داده...اگه من جای سمانه بودم...دوباره لبمو گاز گرفتم و به افکارم اخم کردم!
دوباره خیره شدم به آینه بغل ماشین که یه ماشین آشنایی دیدم...همون ماشین...پراید نقره ای...دقیق تر شدم...دارم درست می بینم یا...
آرمین که دید دارم زوم میکنم به ماشین پشتی خیره شد تو آینه....
من ـ این...این...فرهــــاده! برو تورو خدا سریع تر!
دوباره استرس گرفته بودم و قلبم تند تند می زد...داشتن تعقیبمون می کردن ، آرمین کلی لایی کشید و سعی می کرد گمراهشون کنه اما اونا فرز تر از دفعه اول بودن...
با یکم دقت فهمیدم رانندشون فرهاد نیست! یه مرد هیکلیه! بابام نبود...یا شایدم پشت بود ، چشام بیشتر از این یاری نمی کرد و دوباره یخ شده بودم...
سام رو محکم تر تو بغلم گرفتم...از استرس بدنم به لرزش افتاده بود...
تقریبا پشت سرمون بودن که آرمین از ماشین بغلیش سبقت گرفت و زد جلو و سریع پیچید تو یه جاده ی فرعی....
با ترس پرسیدم :
ـ کجا میخوای بری؟!
آرمین دستشو گذاشت رو دنده و به شدت جا به جاش کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com