#آرامش_غربت_پارت_428
به اطرافش نگاه کرد و یه بوفه دید که توش ساندویچ می فروشن و ادامه داد:
ـ اونـــجا...!
با خنده رفتیم و واسه هممون ساندویچ گرفت...ساندویچارو گرفتیم و رفتیم یه جا نشستیم...
برای یه لحظه آرزو کردم ای کاش منم جای این بچه ها بودم...شـــاد ، بدون درد و غم...ولی متاسفانه بچگیمم با همه متفاوت بود!
آرمین ـ چرا نمیخوری؟
من ـ میخورم...داشتم فکر می کردم!
آرمین ـ تو شهر بازی که دیگه فکر نمی کنن!
من ـ من کلا همه جا فکر می کنم!
آرمین ـ اوهو ! از این به بعد بهت میگم خانوم متفکر!
خندیدم و مشغول خوردن شدم...بعد از اینکه سامی شامشو خورد ، دوباره گیر داد که میخواد ماشین بازی کنه! آرمینم یه بلیط دیگه براش خرید...! تقریبا تا ساعت 10 اونجا بودیم ، سامی دیگه نا نداشت و تمام انرژیش تحلیل رفته! بغلش کردم و خواستیم بریم سوار ماشین شیم که یه مردی رو دید که چند دسته بادکنک دستش بود...
سام ـ بــــادکنک!
من ـ سامی بیخیال بادکنک شو!
ولی بازم پا فشاری کرد..بالاخره آرمین رو مجبور کرد بره بادکنک بخره! در کمال تعجب دیدم که آرمین با سه تا بادکنک داره میاد سمتمون! اوخــــــی واسه سه تاییمون خریده! لبخندی به روش زدم و سوار ماشین شدیم...احساس خوبی داشتم ، وقتی کنارش بودم استرس نداشتم ، بهترین تکیه گاه بعد هانیه بود برام...!
romangram.com | @romangram_com