#آرامش_غربت_پارت_416

مازیار ـ آفرین دختر خوب...

با لبخند سری تکون دادم و مازیار چشمکی بهم زد و رفت بیرون...

با ناراحتی لباسمو عوض کردم و رفتم زیر پتو...

چطوری می تونم با مازیار درد و دل کنم وقتی خودم نمیدونم چه مرگمه!

با حس کردن حرکت دستی توی موهام چشامو باز کردم...

مست خواب بودم ولی با دیدن چشمای عسلی آرمین خواب از سرم پرید...حس کردم بند دلم پاره شد!

اما حرکتی نکردم و فقط نگاش کردم...قلبم از شدت ترس تند تند می زد و دستمو زیر پتو مشت کرده بودم...ولی بازم هیچ حرکتی نکردم و اصطلاحاً خیلی ریلکس فقط زل زده بودم بهش..امیدوار بودم از چشام ترس رو نخونه!...با دیدن چشمای بازم لبخندی زد و گفت:

ـ بیدار شدی؟!

دوباره شدم همون بیتای حاضر جواب...با شنیدن صداش انگار انرژی گرفته بودم:

ـ نه هنوز خوابم!

خندید و گفت:

ـ امشب خیلی دیر کردم...می بخشی؟

چشامو دور اتاق چرخوندم و با ناز گفتم:


romangram.com | @romangram_com