#آرامش_غربت_پارت_410
فریبا جون ـ نه ، درگیر کارای شرکته! میدونی که به خاطر تو از کاراش کلی عقب افتاده...
سری تکون دادم و گفتم:
ـ پس با این حساب بهتره برگردم خونه ی خودم...
فریبا جون نچی کرد و گفت:
ـ مگه از جونت سیر شدی؟! آرمین نمی ذاره!
من ـ چرا نذاره؟!
فریبا جون ـ به همون دلیلی که دیشب بهت گفتم!
و یه چشمک پسر کش بهم زد و دور شد! خنده ام گرفت! این فریبا جونم دلش خوشه ها...آرمین تازه یه شکست بزرگ خورده ، اونوقت بیاد عاشق من شه؟
پوزخندی زدم و شروع کردم با حالت عصبی ناخنمو جویدن!
با صدای قدم هایی که از پله میومد سرمو برگردوندم...مازیار بود...
من ـ بــــه کجا شال و کردی داش جونم؟!
خنده ی خشکی کرد و گفت:
ـ میخوام برم مغازه!
romangram.com | @romangram_com