#آرامش_غربت_پارت_409
خندیدم و گفتم:
ـ نــه چطور؟!
فریبا جون ـ از قصد منو حرص میدی! با آستــــین؟!
غش غش خندیدم و فقط نگاش کردم...کم کم خنده ام محو شد از آشپزخونه بیرون رفتم...بازم بغض کرده بودم...کاش مادرم کنارم بود و اون از این تذکرا بهم می داد! هیچ وقت تجربه اش نکردم ، ولی فریبا جون این حس رو بهم القا می کنه...سرمو تکون دادم و دوباره برگشتم به آشپزخونه و گونه اشو بوسیدم و گفتم:
ـ مرسی که هستی!
با یه لبخند متعجب بهم خیره شد...می دونستم اگه جلوش بمونم می زنم زیر گریه ، پس به خاطر همین از اونجا دور شدم و نشستم رو مبل منتظر آرمین...
فریبا جون دستی روی شونه ام گذاشت و گفت:
ـ منتظرش نباش...دیر میاد...
با تعجب پرسیدم:
ـ چــرا؟
فریبا جون ـ زنگ زد گفت دیر میاد...
ناخودآگاه چهره ام درهم رفت و با اخم پرسیدم:
ـ پس چرا به من نگفت!؟ چیز دیگه ای نگفت؟
romangram.com | @romangram_com