#آرامش_غربت_پارت_389
ولی نمی تونستم این هانیه بود! کنار سنگ قبرش زانو زدم و براش فاتحه خوندم...داشتم از درد قلبم هلاک می شدم ، دیگه طاقت نیاوردم و خم شدم رو سنگ قبرش و شروع کردم به گریه کردن....انگار با دیدنش تازه به خودم اومدم....تازه به این باور رسیدم که دیگه هانیه ای در کار نیست...همه اینا واقعیه...حتی اگه یه درصد امید داشتم که به خواب عمیقی فرو رفتم و اینا همش خوابه ، الان دیگه از اون خواب بلند شدم...
به خاطر همین گریه هام دردناک تر بود...با یادآوری اینکه نتونستم برای آخرین بار چهره ی قشنگشو ببینم غمم بیشتر شد...
آرمین با چشمایی که از زور اشک برق می زد گفت:
ـ بیتا ، عزیزم اینطوری گریه نکن ، هانیه دلش نمیخواد اشکای بهترین رفیقشو ببینه...!
با هق هق گفتم:
ـ نه ، باید ببینه شاید برگرده...!
آرمین اومد کنارم و منو از روی سنگ قبر بلند کرد...
تو همین حین مازیار رو دیدم...چقدر شکسته شده بود...چــقدر...شونه هاش از همون دور شروع به لرزیدن کرد...
با دیدنش بلند شدم...با چشمای خیس از اشکش نگاهم کرد...لبامو گاز گرفتم تا نزنم زیر گریه و دردشو دو برابر کنم...
مازیار فقط خیره خیره نگام کرد و بعد رفت سمت سنگ قبر...طاقت نداشتم گریه هاشو ببینم...به خاطر همین به آرمین گفتم بریم کنار تا راحت با هانیه درد و دل کنه....دیدن چشمای قهوه ایش که به اشک نشسته بود واقعا سنگ رو هم آب می کرد!
تقریبا یک ربع گذشته بود و مازیار هنوز کنار سنگ قبر نشسته بود و داشت درد و دل می کرد...با بغض به آرمین نگاه کردم و گفتم:
ـ از نظرت برم پیشش؟
آرمین سری به نشونه ی تائید تکون داد و دستامو ول کرد...با شک نگاهی بهش انداختم و به مازیار نزدیک شدم...نمیدونستم باید چیکار کنم...
romangram.com | @romangram_com