#آرامش_غربت_پارت_388

آرمین ـ آره دیدم چقدر خوردی!

و قاشقو بلند کرد و نزدیک دهنم گرفت...قاشقو ازش گرفتم و گفتم:

ـ اه بیخیال آرمین ، خودم می تونم دیگه! چلاق که نیستم!

آرمین لبخندی به این غد بازی من زد و مشغول غذا خوردن شد...با اینکه اشتها نداشتم ولی به زورم که شده واسه خوشحال کردن آرمین مجبور شدم چند لقمه بخورم...

***

قرار شد آرمین فردا صبح منو ببره سرخاک...بهم گفت ممکنه مازیارم باشه...

مغموم و افسرده نشستم رو تخت و دفتر خاطرات رو بستم...دفترو با تمام قدرتم بغل کردم و دوباره از تهِ دلم گریه سر دادم...بیشتر از خودم ، دلم برای مازیار می سوخت ، هانیه که صمیمی ترین دوست من بود ، منو به این حال و روز انداخت! حالا بیچاره مازیار که عاشق هانیه بود...کاش هیچ وقت از خونه فرار نمی کردم...کاش فدا کاری می کردم و با فرهاد ازدواج می کردم...کاش همه چی به گذشته بر می گشت...اونوقت با وجود اینکه من زنِ فرهاد بودم ، بازم می تونستم هانیه رو ببینم...بازم می تونستم باهاش اوقات خوشی داشته باشم...کاش مازیار هیچ وقت هانیه رو نمیدید که اینطوری عاشقش بشه...

از هجوم این همه فکر به مغزم گیج شده بودم...نمی دونستم دقیقا چی میخوام...! هرچی گریه می کردم خالی نمی شدم ، دیگه آغوش آرمینم کمکی نمی کرد...همش تقصیر منه...اگه به جای خل و چل بازی و ذوق مرگ شدن از خبر خواستگاری جلوی مازیارو می گرفتم و بهش می گفتم یه خواستگاری آروم و ساکت از هانیه کنه ، دیگه فرهاد هیچ وقت با ماشین نمی زد به هانیه....اصلا کسی متوجه ازدواجشون نمیشه...

از رو تخت بلند شدم شروع کردم به راه رفتن تو اتاق...من همه راه هارو واسه قوی بودن امتحان کردم...

فکر کردم اینطوری می تونم با مرگ هانیه کنار بیام...ولی نتونستم...صحنه تصادف هانیه شده کابوس هرشبم...

ولی با این حال بازم آرزو می کنم امشبم که به خواب رفتم خوابشو ببینم...

***

به سختی سعی داشتم جلوی اشکامو بگیرم...هانیه همیشه می گفت بالا سر مرده نباید گریه کرد!!!


romangram.com | @romangram_com