#آرامش_غربت_پارت_379
دوباره بساط گریه کردنم راه افتاده بود...به خودم قول دادم امروز آخرین روزی باشه که اشک میریزم...پس هر لحظه اش برام مهم بود! چون بعد از این می دونستم غرورم دیگه اجازه نمیده...
آرمین ـ بیتا...گریه نکن دیگه...نه بکن بکن!
وسط گریه خنده ام گرفت و گفتم:
ـ اه آرمین ، مودمو تغییر دادیا!
آرمین خندید و گفت:
ـ تو هم کشتی مارو ها با این مودت که هی زرت و زرت عوض می شه...
خندیدم و بعد از دو دقیقه سکوت گفتم:
ـ آرمیـــــن؟!
آرمین ـ هوم؟!
من ـ قول دادی ببریم سر خاک...باشه؟!
آرمین ـ قول دادم ، پاش وایمیسم نگران نباش!
من ـ خیلی گلی! هرچند خلی ولی مشکلی نیست! مرسی!
آرمین ـ این ابراز علاقه ات منو کشته!
romangram.com | @romangram_com