#آرامش_غربت_پارت_373

بیتا :

ـ اوووف خسته شدم!!!

آرمین ـ بده من!

دفترو به سمتش گرفتم تا اون بخونه...!

آرمین ـ راستی ، الحق که مامانت راه کارای خوبی رو انجام دادا...

لبخند خجالت زده ای رو لبم نشوندم و آرمین گفت:

ـ حالا واقعا تو هم از این آهنگ خوشت میاد؟

من ـ اوهوم! چه جــــــورم!

آرمین ـ تاحالا نگفته بودی!

من ـ خیلی چیزا رو بهت نگفتم! تاحالا از فانتزیام بهت گفتم؟!

آرمین نیشخندی زد و گفت:

ـ فانتزی؟!

من ـ آره! یکیش همین آقای بالشی بود!


romangram.com | @romangram_com