#آرامش_غربت_پارت_352

و من با این حرف که مثه یه دوست روش حساب می کنم ، خودمو گول می زدم...تو همین حین در اتاق عمل با شدت باز شد...

با باز شدن در مازیار از حرکت ایستاد و برگشت...همه ی ما بلند شدیم و با استرس و قیافه های وحشت زده به دکتر خیره شده بودیم...

دکتر آب دهنش رو قورت داد و همه مارو از نظر گذروند...حس می کردم قلبم داره از جاش کنده می شه و هیچ جونی تو بدنم ندارم...با التماس گفتم:

ـ چی شد دکتر؟!

دکتر نفس حبس شده اش رو بیرون داد و گفت:

ـ متاسفم...ما نتونستیم خونریزی رو بند بیاریم...تسلیت می گم...

دیگه بقیه حرفاش برام نا مفهوم بود...نه برای من ، بلکه برای همه...نفس کم آورده بودم ، با بهت و ناباوری و تمام حسای بد دنیا که در درونم جمع شده بود یقه ی آرمین رو چنگ انداختم و سعی کردم سر پا بایستم...اما نمی تونستم ، زانوهام خم شد و نقش زمین شدم...

مازیار خودشو پرت کرد رو صندلی و از تهِ دلش زار زد ، بابای هانیه از بیمارستان بیرون رفت و مامان هانیه غش کرد...دیگه این دنیا رو نمی خواستم ، بدون هانیه...بدون هانیه؟ یعنی رفت؟ طاقت نیاورد؟

نمی تونستم تمرکز کنم ، از زور بغض سرگیجه گرفته بودم ، حتی چشام دیگه سیاهی هم نمی رفت! فقط نفس نفس می زدم...

دیگه طاقت غش کردن نداشتم ، کاش اینبار یه راست برم پیش هانیه...

جمله ی دکتر مثه پتک تو سرم فرود میومد..." متاسفم..."...جیغ زدم ، داد زدم ، هق هق کردم اما اشکام نمیومد...اینقدر جیغ کشیدم تا بالاخره پرستارارو جمع کردم اینجا و دوباره به خواب عمیقی فرو رفتم و آرزو کردم که ای کاش اینبار ابدی باشه...یه خواب ابدی...قلب من طاقت این همه دردو نداره...

***

آرمین ـ حالش چطوره؟!


romangram.com | @romangram_com