#آرامش_غربت_پارت_351
من ـ بیا بریم بیرون زشته!
آرمین ـ اوه بله! حق با شماست!
و با خنده نگام کرد که دوباره از خجالت سرخ شدم و گفتم:
ـ همه اینارو نادیده میگیریا فهمیدی؟! دیگه از این خبرا نیست!
آرمین خندید و همینطور که ادامه در میاورد بهم نگاه می کرد! از بغلش جدا شدم و چشم غره ای بهش رفتم که به سختی خنده اشو جمع کرد و من با لحن ناراحت و دلخوری گفتم:
ـ آرمین!...جدی گفتم...من خیلی تنهام...پس... پس روت مثه یه دوست حساب می کنم...لطفا جور دیگه ای برداشت نکن باشه؟ فکر نکن همیشه اینقدر راحت با بقیه هم اخت میشم...من فقط به یه...به یه تکیه گاه نیاز دارم...لطفا خرابش نکن...
آرمین جدی شد و با لحن اطمینان بخشی گفت:
ـ میدونم...مسئولیتت چه بخوای چه نخوای با منه! پس نترس همه چی تحت کنترلمه!
من ـ امیدوارم!
از اتاق بیرون اومدیم...دوباره جَوم عوض شد و رفتم تو همون فاز غمگینی...به خاطر همین چیزاس که از بیمارستان متنفرم...
تقریبا یک ساعت هممون منتظر دکتر بودیم...مازیار با عصبانیت و آشفتگی راه می رفت...
گریه ی فریبا جون و مامان هانیه رو مخم بود ، آرمین کنارم نشسته بود و بابای هانیه هم سعی می کرد همسرشو آروم کنه...
به قدری دلم گرفته بود که حس می کردم اگه بمیرم سنگین ترم...تمام اتفاقای خوب و بد و زندگیم امروز و دیروز افتاده بود...آرمین حسابی هواییم کرده بود...
romangram.com | @romangram_com