#آرامش_غربت_پارت_325
آرمین با لحن ملایمی پرسید:
ـ لجبازی میکنی بیتا؟!
من ـ نه به خدا...فقط نمی تونم مثه بقیه دخترا گریه کنم تا خالی شم...کاش من جای هانیه می رفتم زیر ماشین...
آرمین مشت آرومی به بازوم زد و گفت:
ـ دیگه از این حرفا نزن! اگه بمیری خودم می کشمت...!
لبخند کم جونی زدم و گفتم:
ـ خب پس بذار برم بیرون حداقل مازیارو ببینم...
آرمین ـ هروقت سرمت تموم شد هرجا خواستی می برمت...
سرمو از رو سینه اش بنلد کردم و مظلومانه نگاش کردم که گفت:
ـ اونطوری هم نگام نکن...
من ـ باشه...
آرمین منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت:
ـ آفرین دختر خوبی باش...
romangram.com | @romangram_com