#آرامش_غربت_پارت_324
در حالی که خنده اش گرفته بود منتظر به آرمین نگاه می کرد...راست میگه بیچاره رنگ به روش نمونده بود!
آرمین ـ نه خیر ممنون...
من ـ تو چت شد یهو؟
آرمین ـ بیتا تو عادتته یهویی آدمو جون به لب کنی؟
من ـ نوچ...مرتیکه اعصابمو خرد کرد! تو چرا الکی بهش گفتی شوهرمی؟ الان فکر بد میکنه!
آرمین ـ بهتر از اینه که بگی فرار کردی و اومدی خونه ی ما...
سری تکون دادم و گفتم:
ـ من میخوام هانیه رو ببینم آرمین...
آرمین دستشو دور شونه هام حلقه کرد و سرمو چسبوند رو سینه اش و گفت:
ـ الان نه...دارن عملش می کنن...
من ـ آرمین من نمی تونم تحمل کنم...سختمه...هنوزکلی حرفای ناگفته تو دلمه...بابائه که اینطوری کرد، هانیه هم که افتاده گوشه اتاق عمل...
آرمین ـ سعی کن گریه کنی...
من ـ نمی تونم...انگار اشکم خشک شده...گریه ام نمیاد...اینقدر بغض می کنم تا از سردرد بمیرم!
romangram.com | @romangram_com