#آرامش_غربت_پارت_311
ـ برو گمشو بابا لیاقت نداری عین آدم باهات حرف بزنم!
جفتمون خندیدیم و از خونه خارج شدیم...از شدت هیجان دستام یخ کرده بود و منتظر بودم فقط زودتر برسیم به پارک...به محض اینکه رسیدیم مازیار و آرمین و سام رو دیدیم که وایسادن ، مازیار با دیدنمون برامون دست تکون داد...با عجله به سمتشون رفتیم و باهاشون سلام و احوال پرسی کردیم...
مازیار ـ خب بچه ها ( به من و آرمین اشاره کرد و ادامه داد) شما دوتا برنامه ی خاصی دارید؟
خواستم بگم نــه که زودتر ازش خواستگاری کنه اما آرمین گفت:
ـ آره ما میخوایم یه سر بریم پاساژ واسه سام خرید کنیم زود میایم!
مازیار ـ باشه ولی تا نیم ساعت دیگه همینجا باشیدا...ما رو این صندلی نشستیم...
سام رو گذاشت پیش هانیه و مازیار! خنده ام گرفت ، خیر سرش می خواست واسه سام خرید کنه ها... هانیه هم خنده اش گرفت ، فکر کرد به خاطر اینکه آرمین به خاطر اینکه با من تنها باشه همچین کاری کرد در حالی که آرمین اینکارو کرد تا فرصت حرف زدن به مازیار و هانیه رو بده و بعد که همه چی میزون شد و ماهم اومدیم خواستگاری رسمی رو شروع کنه!!!
لبخند عریضی زدم و خواستم یه تیکه ای بار چهره ی خندون مازیار کنم که آرمین کیفمو کشید و باشدت با خودش به سمت پاساژ برد...
با شوک سعی کردم کیفو از دستش بکشم اما نتونستم ، بعد از کلی تقلا با عصبانیت گفتم:
ـ هــــی، خودم می تونم!
آرمین نگاه سر سری و بی تفاوتی بهم انداخت و کیفمو ول کرد و بدون هیچ حرفی به سمت جلو رفت...
به حرص به رفتنش نگاه کردم به دنبالش رفتم...میدونستم الان داره نقش بازی می کنه که بی تفاوته! وگرنه تو نگاهش هزارتا حرف رو می تونستم ببینم...منم سعی کردم مثه خودش رفتار کنم...با ابهت خاص خودم با شدت از کنارش رد شدم و مشغول نگاه کردن مغازه ها شدم...دوباره همون مغازه لوازم تحریریه توجهمو جلب کرد...بی توجه به آرمین وارد مغازه شدم...نگاهِ شیفته ای به دفترخاطراتا انداختم...شیک ترینشون رو نشون فروشنده دادم تا بده به من...یه دفترمشکی که برگه های توش به صورت کاغذ کاهی بود..خیلی خوشم اومد...لبخندی زدم و رو به فروشنده گفتم:
ـ این چقدر میشه؟
romangram.com | @romangram_com