#آرامش_غربت_پارت_284
نیشخندی زدم و گفتم:
ـ بــه! چه حرفا ! مگه میشه قبول نکنه؟
من ـ فقط رمانتیک ازش خواستگاری کنیا!
مازیار ـ بیتـــا می خوام تو آرمینم باشید...حتما...باشه؟ جلوی شماها ازش خواستگاری می کنم!
من ـ واییی جلوی ماها؟ از نظرم جلوی کلِ دخترای پارک ازش خواستگاری کن!
مازیار ـ عاشق این ایده هاتم! عالیه!
با شنیدن صدای قدمای هانیه زمزمه وار و سریع گفتم:
ـ اوه اوه صاحابش اومد، فعلا بابای شادوماد!
مازیار خندید و با یه خداحافظی کوچولو قطع کرد...
هانیه کش و قوصی به بدن خوش فرم و ظریفش داد و گفت:
ـ خب کی بود ، چی می گفت؟!
من ـ هیچی فریبا جون بود...
هانیه با دقت بهم نگاه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com