#آرامش_غربت_پارت_283

ـ خفه شو! بی ادب!

مازیار خندید و گفت:

ـ اوه اوه دیگه دستم اومد ماجرا از چه قراره!

خنده ام گرفت و گفتم:

ـ بسه دیگه نمک نریز! خب پس کی بیام؟

مازیار ـ فردا...!

من ـ وای باشه! دارم میمیرم از هیجان! به فریبا جون گفتی؟

مازیار ـ نه هنوز...امشب می گم...

من ـ وای مازیار خوشحالم! خیلی زیاد! داداشیِ خودمی!

مازیار ـ منم خیلی خوشحالم!

ته دلم داشت از خوشی غنج می رفت! دوست داشتم فردا هرچه زودتر با مازیار برم بیرون و ببینم چی تو سرشه...!

بعد از چند ثانیه سکوت مازیار گفت:

ـ از نظرت قبول می کنه؟


romangram.com | @romangram_com