#آرامش_غربت_پارت_258

من ـ خخخ همه میگن!

لبخندی بهش زدم و گفتم:

ـ خب دیگه خدا سعدی!

آرمینم لبخند ملیحی زد و گفت:

ـ خداشاملو...!

با لبخند از ماشینش دور شدم و رفتنش رو نظاره کردم...

هنوزداشتم با لبخند به مسیری که رفته بود نگاه می کردم که یهو داد هانیه بلند شد:

ـ دِ بیا دیگه پدرصلواتی!

سرمو بالا گرفتم و با دیدن هانیه که از پنجره تقریبا آویزون شده بود رفتم تو...خنده ام گرفته بود از هانیه ، هیچ وقت تو مکانای عمومی واضح فحش نمی داد! اصلا سیاست به این میگن!

رفتم تو اتاقم و بعد از اینکه لباسمو عوض کردم رفتم تو آشپزخونه و واسه شام نیمرو درست کردم و خوردیم...جفتمون حسابی خسته شده بودیم...من که دیگه نا نداشتم یه لحظه دیگه هم سرپا وایسم! فقط رفتم تو اتاق و تمام لحظات امروز رو تو دفترخاطراتم ثبت کردم...مثل همیشه موبایلمم برداشتم و با خودم آوردم تو رختخواب...به هانیه شب به خیر گفتم و همینطور که مثل هرشب به آینده ام فکر می کردم چشامو بستم ، طولی نکشید که چشام گرم شد و خوابم برد...

***

غرق خواب بودم که با ویبره موبایلم از جام پریدم...با چشمای بسته برش داشتم و جواب دادم...

از اون جایی که من وقتی بد خواب شم اخلاقم سگی میشه ( به قول هانیه دور از جون سگ) با عصبانیت جواب دادم:


romangram.com | @romangram_com