#آرامش_غربت_پارت_238
ـ خدا سعدی!
آرمین دوباره خندید و گفت:
ـ خدا شاملو!
بازم خندیدم و قطع کردم....
هانیه با لبخند به من که هنوزم قلبم تو سینه ام بی تابی می کرد ، گفت:
ـ دیدی سخت نبود؟!
نفس عمیقی کشیدم و لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
ـ آره...!
هانیه ـ حالا بیا کمک کنیم اینجارو یکم مرتب کنیم که شب مهمون داریم...
از فکر اینکه امشب دوباره سامی رو می بینم ته دلم مالش رفت...دلم حسابی برای اون لبخندش و چشمای سورمه ای درشتش تنگ شده بود...
با کمک هانیه خونه رو مرتب کردم و تصمیم گرفتم برای شام زرشک پلو درست کنم...شوق عجیبی داشتم ، هرچند با این افکار که اگه فریبا جون و مازیار و سالار رو هم ببینم بازم همینطور شوق و ذوق از خودم به خرج میدم ، خودمو گول می زدم!
دیگه مطمئن شده بودم که آرمین میتونه جای یه دوستو برام پر کنه! وگرنه من اینطوری دلتنگش نمی شدم...! تنها مشکلی که داشت این بود که شرایطش خیلی با بقیه دوستام" فـــرق" می کرد!
با شنیدن صدای زنگ مثه فنر از جام پریدم و می شه گفت به سمت در پرواز کردم...خودم از کارام خنده ام گرفته بود...در و باز کردم و آرمین و سام وارد شدن...با آرمین دست دادم و با لبخند بهش سلام کردم...سام رو از بغلش گرفتم و خودم بغلش کردم! وای چه بوی خوبی می داد!!! لپشو بوسیدم و با لحن بچگونه ای مثل خودش گفتم:
romangram.com | @romangram_com