#آرامش_غربت_پارت_237
مکثی کردم و لبامو رو هم فشار دادم و گفتم:
ـ میخواستم یه حالی بپرسم از تو و سامی!
آرمین ـ خیلی ممنـون! اتفاقاً ماهم دلمون برات تنگ شده بود!
خندیدم و گفتم:
ـ دلم برای سامی تنگ شده بود ولی کی گفته دلم برای تو هم تنگ شده بود؟
آرمین خندید و چیزی نگفت! بعد از یه مکث خیلی طولانی گفتم:
ـ پـــــس...امــــم...امشب میاین اینجا؟
آرمین ـ آره حتما ، با کمال میل!
لبخندی از سر رضایت زدم و گفتم:
ـ پس شب می بینمت! خدا سعدی!
و خواستم قطع کنم که آرمین غش غش خندید و گفت:
ـ وایسا وایسا! خدا چی؟
خندیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com