#آرامش_غربت_پارت_235
هانیه ـ برو یکم استراحت کن تا من زنگ بزنم بهشون...
و تا خواست به سمت تلفن بره بی اراده داد زدم:
ـ نــــرو!!!
هانیه که دیگه واقعا به ناقص العقلیم شک کرده بود با بهت گفت:
ـ بیتا....! امروز خیلی دستپاچه ای! چه گندی زدی؟!
هــه! از هانیه می خواستم پنهون کنم؟ مگه می شد؟ اون منو مثه کف دستش می شناخت!
هانیه که سکوتمو دید اومد سمتم و دستمو گرفت و باهم نشستیم رو تخت...
هانیه ـ بگو...
همه ی اتفاقات امروز رو بهش گفتم...انگشتامو مدام تو هم می پیچوندم...چقدر حرف زدن راجع به دلتنگی سخت بود...از عکس العمل هانیه هم به مراتب می ترسیدم...وقتی منطق خودم حرف دلمو رد می کنه، من باید از هانیه چه انتظاری داشته باشم! وقتی منطقم این دلتنگیو اشتباه میدونه...دلتنگی واسه کی؟ آرمین؟! همون مردی که یه بچه داره و یه زن که هنوزم دلباخته اشه؟!
با صدای هانیه به خودم اومدم...
هانیه ـ بیتا این طبیعیه! آرمین خیلی بهت کمک کرده و این مدت تکیه گاهت بوده! چرا اینقدر ترسیدی؟
راست می گفت...ولی من از یه چیز دیگه می ترسیدم...
با صدای ضعیفی گفتم:
romangram.com | @romangram_com