#آرامش_غربت_پارت_234
ـ ترسیدم! این چه طرز وارد شدنه؟!
هانیه ـ این همه صدات کردم نشنیدی! همش مثه مرغ سرکنده اینور اونور میرفتی! چته تو؟ از صبح تاحالا خل و چل شدی! مواد بهت نرسیده؟!
خندیدم و گفتم:
ـ نه بابا! فقط دلم برای سامی کوچولو تنگ شده!
هانیه یه نگاه فوق مشکوک بهم انداخت و گفت:
ـ آره ارواح خاک عمه ات!
لبخند کجی بهش زدم که با زیرکی گفت:
ـ خب بهش زنگ بزن!
من ـ حالا بعدا می زنم!
ولی عمراً...! با این گندی که بالا آوردم تا یه هفته عمراً سراغشونو بگیرم! حالا آرمین فکر می کنه داشتم سرکارش می ذاشتم!!! یا شاید...یا شاید بفهمه تا چه حد دلتنگش بودم...
دوباره خواستم به هانیه نگاه کنم که دیدم جلوم وایساده...! دستشو گذاشت رو پیشونی ام و گفت:
ـ تو چرا اینقدر سرخ شدی؟ خاک بر سرت کنن هی بهت گفتم با موهای خیس نخواب مریض میشی!
خنده ام گرفت! سرخیِ خجالت بود...
romangram.com | @romangram_com