#آرامش_غربت_پارت_220
هانیه هم از سر و صدای ما بیدار شده بود...
هانیه یه خمیازه بلند بالا کشید و خیلی سریع از جاش بلند شد که تعجب کردم...آخه تو عمرم ندیده بودم اینقدر فرز و سریع کار کنه! انگار یاد یه چیزی افتاده بود که زود پاشد!
با تعجب زل زده بودم به هانیه ، وقتی کارش تموم شد انگار به حالت عادیش برگشته بود!!! متعجب شده بودم و مثه همیشه یه تای ابروم از تعجب بالا رفته بود...
هانیه ـ چرا اینقدر متعجبی؟!
من ـ متعجب نباشم؟
هانیه ـ نه واسه چی؟
من ـ بعضیا خیلی فرز شدن! انگار شوک بهشون وارد شد!
هانیه نگاهش رنگ خجالت گرفت ولی باز گفت:
ـ نه!!!
نزدیکش شدم و گفتم:
ـ من میدونم هانیه ی من اینقدر پرروئه که با چیزای ساده خجالت نمیکشه! جریان چیه؟
هانیه خندید و گفت:
ـ خخخ هیچی بابا دیوونه!
romangram.com | @romangram_com