#آرامش_غربت_پارت_214

دستمو تکیه دادم به دیوار کنار آینه و به چهره رنگ پریده ام خیره شدم...

نیاز داشتم که با هانیه صحبت کنم ، نمی تونستم راحت این دردو پشت سر بذارم...

فکرام کم کم داشت احمقانه می شد! هرچی به چشمای خودم بیشتر خیره می شدم فکرام احمقانه تر می شد...نگاهم رفت سمت تیغ!

به خودم لعنت فرستادم و نگاهمو از تیغ گرفتم و از دستشویی اومدم بیرون....

هانیه با دیدنم لبخندی زد و گفت:

ـ بیا یه چیزی بخور!

سری به معنای میل ندارم تکون دادم و رفتم تو اتاقم...تو عمرم اینقدر احساس خستگی نکرده بودم! دفتر خاطرات مادرم رو از رو میز برداشتم و نگاه عمیقی بهش انداختم...چرا من باید مقصر مرگ کسی باشم که نوشته هاش بهم آرامش می ده؟

آه لرزونی کشیدم و بغضمو قورت دادم...خودکار رو برداشتم که بنویسم اما یهو هانیه اومد...با هول دفتر رو بستم و لبخند کجی بهش زدم...

اومد کنارم نشست...جفتمون به دیوار تکیه زده بودیم.. موبایلشو در آورد و گذاشت رو زمین...

بهم نگاه کرد و گفت:

ـ چی شدی بیتا؟

الان وقت خوبی واسه صحبت بود! حرف زدن با هانیه آرومم می کرد!

آهی کشیدم...خیلی دلم می خواست گریه کنم خسته شده بودم! ولی اصلا نمی تونستم....


romangram.com | @romangram_com