#آرامش_غربت_پارت_194

از این هول شدن یهویی هانیه غش غش خندیدم و گفتم:

ـ نه خره! منظورم اینه که بشناستت! نه به عنوان دوست دختر مازیار، به عنوان دوست من! اون همه جوره ساپورتمون می کنه! زنِ خوبی هم هست! فقط بهش نگو که مازیارو می شناسی وگرنه می زنه شل و پلت میکنه! یکم رو این مسائل حساسه!

هانیه سری تکون داد و گفت:

ـ پس چرا تورو دعوا نکرد!

من ـ منو دعوا نکرد ولی مازیار و واقعا شل و پل کرد!

هانیه ـ مازیار گفت؟

من ـ آره می گفت چنان دادی سرم زد می خواستم پرتت کنم تو کوچه اصن! بیژور!

هانیه ـ بیژورم گفت؟

من ـ نه من الان گفتم!

هانیه خندید و منم به فریبا جون زنگ زدم و بهش گفتم که یه سوپرایز براش دارم و تا نیم ساعت دیگه خونشونم! اونم قبول کرد که بیام چون زری هم نبود کارمون راحت شد...

با هانیه لباسامونو پوشیدیم و رفتیم سمت خونه فری جون...

هانیه ـ نزدیکم هست! چطور نذاشتی بیاد؟

من ـ خب هنوز زوده! ولی یه روزی دعوتش می کنم...


romangram.com | @romangram_com