#آرامش_غربت_پارت_193

ـ بده دارم بهت احترام می ذارم؟ لیاقت نداری دیگه!

رختخوابا رو جمع کردم و همینطور که چشامو می مالیدم رفتم حموم و یه دوش گرفتم تا سرحال شم...وقتی از حموم اومدم هانیه گفت:

ـ چقدر تو حموم میری! اخرشم کچل می شی!

من ـ اشکال نداره ، خودمم میدونم ولی چه کنیم دیگه! عشق حمومیم!

دوباره رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم، موهامم برس زدم و بافتم و انداختم دورم...می خواستم امروز هانیه رو با فریبا جون آشنا کنم...

من ـ عشقم؟

هانیه ـ به لبات تشنه ام!

خندیدم و با حرص گفتم:

ـ بی ادبیات!

هانیه هم خندید و گفت:

ـ جونم؟

من ـ امروز می خوام ببرمت پیش مامان مازیار!

هانیه ـ وای جون ننه ات نکن اینکارو من تازه با خودِ مازیار اشنا شدم ، هنوز قصد ازدواج ندارم ، من هنوز جوونم...من...


romangram.com | @romangram_com