#آرامش_غربت_پارت_178
هانیه خندید و اومد تو اتاق من...مانتو و شالشو در آورد و شوت کرد رو تخت که وقتی با نگاه آتیشیِ من مواجه شد با یه حرکت خیلی مظلومانه یه چوب لباسی برداشت و لباساشو آویزون کرد! یاد حرف آرمین افتادم..." من « یعنی اینقدر با جذبه ام؟» ، آرمین « بله در این حد!»"
لبخندی رو لبم اومد و هانیه اومد پیشم و از پشت بغلم کرد...لبخندم عمیق تر شد که هانیه گفت:
ـ آجی دلم برات تنگ شده بود! میدونی چند وقته اون روی نحستو ندیدم؟
من ـ الهی قربونم بری عزیزم! منم همینطور!
هانیه خندید و سرشو تو گردنم فرو کرد و با صدای خفه ای گفت:
ـ نمیدونی چه دوران سختی بود برام...تو نبودی، بابات منو تحت نظر گرفته بود ، فرهاد...فرهاد...
صداش یهو بغض دار شد....
من ـ فرهاد چی هانیه؟
یه قطره اشک رو روی پوستم حس کردم ، هانیه محکم بغلم کرده بود و نمی خواست سرشو از گردنم بیرون بیاره! مخالفتی نکردم تا خودش ادامه بده:
ـ فرهاد به منم پیشنهاد داد...برام پاپوش دوخت...گفت اگه کمکش نکنم زندگیمو تباه می کنه...ولی من تورو نفروختم...اما بیتا...فرهاد واقعا زندگیمو تباه کرد!
قلبم ریخت...با لکنت گفتم:
ـ بهت ...تجا...تجاوز کرد؟
هانیه ـ نه در اون حد...اما دلیل فرارم فقط تو نبودی! البته من فرار نکردم، بابام بیرونم کرد! بابامو که میشناسی! تنها چیزی که براش مهمه مقام و ثروتشه! مامانمم که فقط طرفدار بابامه...جفتشون با ذلت و خواریِ تمام منو از خونه پرت کردن بیرون...
romangram.com | @romangram_com