#آرامش_غربت_پارت_177
ـ حناق! یه لحظه ببند برسیم خونه بگم بهت! امون که نمیدی!
این بار تو راهِ برگشت ماشین تو سکوت نفس گیری فرو نرفته بود! بلکه هم سام و هم آرمین از کل کلای من و هانیه به وجد و هیجان اومده بودن! حتی آرمین هم شنگول شده بود! خودِ منم داشتم از خوشحالی می مردم، دلم برای هانیه تنگ شده بود...تو اولین فرصت بهش قول دادم که مازیار رو نشونش بدم! ولی هنوزم چیزی به مازیار نگفته بودم...
آرمین من و هانیه رو فقط تا دم خونه رسوند، هرچی هم اصرار کردم بهش که بیاد بالا نیومد! سام رو گرفتم بغلم و یه بوس آبدارش کردم و از آرمین هم خداحافظی کردم و رفتیم بالا...
هانیه ـ خب فقط بچتو بوس میکنی؟ پس باباش چی؟
چشم غره ای رفتم و سعی داشتم بدون اینکه بخندم فقط نگاش کنم اما نتونستم و یهو پقی زدم زیر خنده که دستمو گرفت و گفت:
ـ خـعـــب کلی کار داریم! باید کلی به حرف بگیرمت!
من ـ نکبت بذار برسیم، یه حمومی برو ، خستگی از تنت در بره بعد من تا صبح واست فک می زنم!
هانیه چشاشو دور خونه به گردش در آورد و گفت:
ـ باشه رو پیشنهادت فکر می کنم!
داشتم می رفتم تو اتاق که هانیه از آشپزخونه داد زد:
ـ چه خونه نقلی داری!
منم مثه خودش با داد گفتم:
ـ آره...! هانیه حالا بیا برو حموم پدرمو در آوردی! بعدا همه جارو نشونت میدم! فضول!
romangram.com | @romangram_com