#آنتی_عشق_پارت_195

_ راستش من بدم نمياد باهات شريك شم . هم از فرانسه مدرك داري كه خيلي براي كار نكته ي مثبتيه . هم اينكه من نميتونم كاملا شركت بابامو ول كنم به امان معاون شركت ، اگه با تو شريك بشم همه ي كارا رو ميريزم رو سر تو و هم به شركت بابا ميرسم هم به كار مورد علاقه م .

با اين حرفش به فكر فرو رفتم ، پيشنهاد بدي نبود اما من چقدر ميشناختمش؟ .به هر حال به نظرادم بدي نميومد ... منم در لحظه تصميم گرفتم رو حرفش فكر كنم . وقتي از رستوران بيرون اومديم با هم دست داديم و قرار شد بازم همديگه رو ببينيم تا درباره ي كار صحبت كنيم . وقتي به سمت ماشينم ميرفتم اونم پشت سرم حركت كرد ، ماشينشو كنار ماشين من پارك كرده بود . در ماشينمو كه باز كردم اونم در حالي كه چند قدم اونورتر در هايونداي خودشو باز ميكرد با خنده گفت :

_ تو چرا همه چيت سفيده پسر ؟

فكر كنم منظورش از همه چيز موبايل و ماشينم بود كه سفيد بود . البته اون لب تاپم و نديده بود كه اينو ميگفت ، اما از حق نگذريم لب تاپم هم سفيد بود . روي هم رفته درست حدس زده بود چون من خيلي از رنگ سفيد تو وسايلم استفاده ميكردم . با اين كه اون روز جين آبي با پيرهن سفيد پوشيده بودم اما لباس سفيد هم زياد داشتم . همونطور كه از بالاي سقف ماشين نگاش ميكردم با خنده گفتم :

_ خوب هر كي يه رنگي رو دوست داره ديگه ...

چشماشو گرد كرد ،

_ سفيد كه رنگ نيست ...

_ اگه رنگ نيست پس چيه ؟...

_ بي رنگه ...

خودش با صداي بلند به نظريه ي مزخرفش خنديد و همونطور كه مينشست تو ماشينش برام دست تكون داد . صبر كردم حركت كنه ، از كنارم كه رد ميشد برام بوق زد و رفت .

نشستم تو ماشين و قبل از اينكه حركت كنم زنگ زدم به گوشي آذين . بعد از چند تا بوق صداي خوابالودش تو گوشي پيچيد :

_ هامين تويي ؟

_ تو نميخواي منو دعوت كني خونه ت ؟

romangram.com | @romangram_com