#آنتی_عشق_پارت_193

_ راستش اولي كه برگشته بودم كلي شوق و ذوق داشتم كه كارمو راه بندازم اما امروز كه رفتم دنبال كاراش و پيگيري كردم حسابي پكر شدم .

پرهام با كنجكاوي پرسيد :

_ مگه كارت چيه ؟

_ ميخواستم يه شركت ساختماني براي خودم ثبت كنم ...اما حالا نميدونم ... شايد بهتر باشه فعلا جاي ديگه اي دنبال كار بگردم ...

لبخندي گوشه ي لب پرهام نقش بست و چشاش برق زد ، چند لحظه بي حرف تو همون حالت نگاهم كرد و بعد روي ميز به طرفم خم شد و گفت :

_ دارم فكر ميكنم خدا ما رو سر راه هم قرار داده ...

با تعجب نگاهش كردم ،

_ چطور ؟!

در حاليكه چونه شو ميخاروند دوباره به صندليش تكيه داد و گفت :

_ خوب اگه راستشو بخواي منم مدتيه كه تو فكر همچين كاريم ...

متعجب گفتم :

_ مگه تو يه شركت بازرگاني كار نميكني ؟

_ چرا ، شركت پدرمه ....رشته ي خودم معماريه ، اما از همون دوره ي دانشجوييم تو شركت بابام كار ميكنم ، بعد از فارغ التحصيليم اوايل خيال داشتم شركت بابا رو ول كنم و برم دنبال كاري تو حيطه ي رشته ي تحصيلي و علاقه ي خودم ، اما بابام اجازه نميداد شركت و ول كنم ... الان شيش ماهي هست كه بابام سكته كرده و خونه نشين شده ، كاراي منم دو برابر شده ....اما ديگه ميخوام بيخيالش بشم ، ديگه ميخوام برم دنبال علاقه ي خودم ، يه ماهي هست كه پي شو گرفتم ...

romangram.com | @romangram_com