#آنتی_عشق_پارت_191

_ اگه پولام رو دستم مونده بود ميرفتم صرافي چرا به تو زنگ بزنم ؟ ... همينجوري داشتم تو خيابونا ميچرخيدم يه دفعه اي ياد تو افتادم گفتم زنگ بزنم ...

_ كار خوبي كردي داداش ، پس گفتي ميخواي منو يه ناهار دعوت كني ديگه نه ؟

زدم زير خنده و گفتم :

_ دقيقا ، ميخوام جبران اون نون سنگكه رو بكنم و از خجالتت دربيام ...

_ پس من بهت ادرس ميدم ، خودت كه فكر نكنم هنوز جايي رو بشناسي ...

_ باشه تو ادرس و بگو من ميام ، فقط ساعت چند ؟

_يه يك ساعت ديگه خوبه ؟

_ خوبه پس ميبينمت ...

به مامان تلفن زدم و خبر دادم كه واسه ناهار نميام . به نظر ميرسيد ميخواد اعتراض كنه اما داره جلوي خودشو ميگيره . از برخورد ديروز صبحم به بعد با اينكه همچنان رو قضيه ي ميشا پافشاري ميكرد اما سعي ميكرد تو موارد ديگه زياد به پرو پام نپيچه . از اين نظر راضي بودم ، چون كم كم بايد بهش حالي ميكردم كه من اون پسر نوجوون پونزده ساله كه هميشه سعي ميكرد رفت و آمداشو كنترل كنه و مواظب باشه كه مبادا با دوستاي ناباب بپره نيستم . بالاخره بايد هضم ميكرد كه من الان بيست و هفت سالمه و اين دوازده سال تو اروپا تو فريزر نبودم و مراحل رشدمو تمام و كمال طي كردم .

قبل از پرهام به رستوران رسيدم . در واقع هنوز نيم ساعت به اومدن پرهام مونده بود . براي اينكه بيكار نمونم واسه خودم كشك بادمجون سفارش دادم . يا من خيلي گشنه م بود يا كشك بادمجونه خفن خوشمزه بود ، هر چي بود داشتم ته ظرف و در مياوردم كه پرهام رسيد . هنوز نرسيده قيافه ي شوكه اي به خودش گرفت و گفت :

_ بي من ؟ ....تنها تنها ؟.... يه آبم روش ؟

از جام بلند شدم و با لبخند باهاش دست دادم ،

_ نه داداش ... تنها كه اصلا مزه نداره ، داشتم ته بندي ميكردم ...

romangram.com | @romangram_com