#آنتی_عشق_پارت_173
خنده ام گرفته بود. همونجوري گفتم: اولا بيغون نه و بيرون... ثانيا فقط چند ثانيه طول ميکشه....
تاخواست هامين بازم جوابمو بده ... دراتاق باز شد وخاله م*س*تانه ام با يه سيني پر و پيمون وارد اتاق شد.
با ديدن من و هامين يه لبخند گرم زد وگفت: هزار ماشاالله ... چقدرم بهم مياين...
واي خاله تو رو جان عزيزت شروع نکن... !
خاله به سمتم اومد و محکم منو ب*غ*ل کرد وگفت:الهي قربونت برم عزيزم... ديشب چي شدي تو؟
صورت خاله رو محکم محکم ب*و*سيدم که آخش در اومد و گفتم: هيچي جوجويي يه نمه کسر خواب داشتم...
خاله خنديد وگفت: فداي تو بشم عزيزم.... تو رو خدا اينقدر از خودت کارنکش ... به فکر سلامتيت هم باش...
دستمو دورگردنش انداختمو گفتم: چشم جيگر طلا...
خاله اخم نازي کرد وگفت: چقدر بهت بگم نگو جيگر... اين کلمه قشنگ نيست...
-چشم کبدم... چشم کيسه صفرا... چشم اپانديس.... کليه... قلب... نفس...
خاله بلند خنديد و چشمم به هامين افتاد که حس کردم داره يه لبخند محوي ميزنه... محلش نذاشتمو گفتم: خوب خانم خانما ... پسرت برگشته همچين شارژ شديا....
خاله خواست جوابمو بده که هامين گفت: مامان من دارم ميرم بيرون کاري با من نداري؟
اي خدا شکر... شر اين پسرک نچسب و تفلون و از شر ما دور بگردان... آمين.
romangram.com | @romangram_com