#آنتی_عشق_پارت_158
_ سفيدشو نداريم ...اما اگه يکي دو ماه صبر کني برات وارد ميکنم .
قبل از اينکه بخوام موافقت يا مخالفتمو اعلام کن سريع گفت :
_ اما يه بي ام دبليو ايکس5 تو يکي ديگه از شعبه هامون داريم که تقريبا تو همين مايه هاست . مدلش هم از اين بالاتره اون 2012 ـه ...رنگش هم سفيده ...ميخواي ببينيش ؟
_ آره ، چرا که نه ؟!
بابا رو به يکي از شاگرداش کرد و گفت :
_ پيمان ؟!..... برو شعبه ي وليعصر بي ام و ايکس 5 سفيده رو بيار ...بدويي ها ، معطل نکن .
تا پيمان بره و برگرده با بابا درباره ي کار و شرکت ساختماني اي که قرار بود راه بندازم حرف زديم . بابا گفت نگران مکان نباشم ، خودش به يکي از دوستاي بنگاه دارش ميسپره چند جاي خوب براي شرکت پيدا کنن . از من خواست برم دنبال کاراي استخدام کارکنان و بقيه ي مسائل . پيشنهاد کمک مالي شو قبول کردم ، چون خودم اونقدرام حساب بانکي پر و پيموني نداشتم که از پس راه اندازي يه شرکت بر بيام . اما کمک مالي شو فقط بعنوان وام قبول کردم و قرار شد هر وقت تونستم پولشو به بابا برگردونم ، بابا خودش اصلا موافق اين مسئله نبود و انتظار برگشت پول و از من نداشت اما اينجوري خودم احساس بهتري داشتم و احساس ميکردم رو پاي خودمم .
بابا واقعا کمک بزرگي برام بود . مطمئن بودم با کمک بابا خيلي زود پيشرفت ميکنم . اون حتي بهم قول داده بود که اولين مشتريام و هم خودش جور ميکنه و از دوستاي بساز بفروشش ميخواد کاراي مهندسيشونو به شرکت من بسپرن تا بتونم جاي خودم و بين شرکتاي مهندسي ديگه باز کنم . با اين که بابام بود اما به خاطر اين همه حمايتش يه احساس دين نسبت بهش ميکردم .
وقتي پيمان با ماشين برگشت از ماشين خوشم اومد . نظر بابا هم اين بود که فعلا همينو بردارم ، اگه بعدا ديدم دلم چيز ديگه اي ميخواد عوضش کنم .
وقتي ميخواستم برم بيرون و باهاش يه دوري بزنم بابا آدرس جايي رو بهم داد که بتونم واسه خودم سيم کارت بخرم و گفت ديگه لازم نيست برگردم نمايشگاه و همين امروز ماشينو به نامم بزنم . منم از خدا خواسته رفتم تا هم تو شهر يه دوري بزنم و هم سيم کارتمو بخرم .
روز خوبي بود . ماشين جديد ، شهر جديد ، آدماي جديد ...همه ي اينا دست به دست هم داده بود که روز خوبي داشته باشم .
از بعد از ناهار خونه بودم . مامان و آذين و فرناز در تکاپوي برگزاري مهموني شب بودن و منم تا ميتونستم با محيا خوش گذروندم .
romangram.com | @romangram_com