#آنتی_عشق_پارت_144


صبا اومد با کلاسور دوباره بکوبونه تو سرم که گفتم: باشه باشه...هيچي به خدا.... اولش که خدايي ترسيدم برم تو... بعدشم که بازار شام بود خونه اش... يه مسکن خورد و خوابيد منم کلفتي کردم...

صبا بلند خنديد ومنم حيني که چايي مو مزه مزه ميکردم گفتم: ميدونستي مجردي زندگي ميکنه؟

از مکثش فهميدم که داره يه چيزي جور ميکنه تحويلم بده.

چايي شو اروم قورت داد وگفت: نه... مگه مجردي زندگي ميکنه؟

تو چشمهاش خيره شدم.

سرشو انداخت پايين.

-صبا؟

-صبا .... مگه با تو نيستم...

صبا سرشو بلند کردو اروم گفت: مرض بگيري مگه مجرم گرفتي منو اينطوري نگاه ميکني...

-ادم باش راست بگو....

کمي از چاييش خورد اروم گفت:خوب اره... ميدونستم.... که چي؟

بي حاشيه پرسيدم: پدر ومادرش کجان؟


romangram.com | @romangram_com