#آنتی_عشق_پارت_143
صبا يه قطره اشک از چشمش چکيد وگفت: چرا ديوونه؟ حالا مگه چي شده؟ مگه خواستگارت نيست؟
خوب بس بود ديگه...
-صبا اون منو نميخواد....
صبا با حرص وعصبانيت گفت: گه خورده.... مگه حالا ديگه ميتونه....
-ميدوني صبا به قول تو اينقدر بي بخاره که نزديک بود من مرتکب اشتباه بشم...
صبا گيج گفت: هااااااااااااااااان؟
خندم گرفت وگفتم: بابا اين پسره که کبريت بي خطره.... نزديک بود خودم بهش ت*ج*ا*و*ز کنم....
صبا بالاخره نيت شومم وفهميد با کلاسورش تو سرم کوبيد و با حرص گفت: بترکي ميشا... ک*ث*ا*ف*ت خر... اه...
بلند خنديدم وصبا گفت: خاک برسر...
بعد سي و خرده اي فحش بالاخره ساکت شد.
و من همچنان ميخنديدم.
صبا سرشو تکون داد وگفت: خوب رفتي خونه اش چي شد؟
-يه پسر نجيب و از راه به در کردم همين...
romangram.com | @romangram_com