#آنتی_عشق_پارت_138
-اين يعني شرم کم؟
خنديد ولي باز صورتش درهم شد.... دل خودمم از گرسنگي داشت غش ميرفت. بي هيچ حرفي به سمت در رفتم... نميدونم با چه هدفي اما کليد وبرداشتم و ازخونه زدم بيرون.
تا سر کوچه پياده رفتم. کلاسم ساعت سه و نيم شروع ميشد و تازه ساعت ده ونيم بود.
خوشبختانه سوپر و ميوه فروشي و داروخونه همه نزديک هم بودن... تمام چيزايي که ميخواستم از جمله دو تا عصا براي مهراب و خريدم. به سلامتي با دل خوش موجودي کيفمم ته ته کشيد.
با خريدا وارد خونه شدم.
مهراب خواب بود. وارد اشپزخونه شدم. جزظروف کثيف مشکل ديگه اي نداشت.کالباس وسوسيس و نوشابه و اب پرتقال وسس و سيب و موز و گوجه و خيار و گذاشتم تو يخچال... نون باگتم گذاشتم رو اپن جلوي ماکروويو تا براش جا پيدا کنم.
ليوانا و پيش دستي و بشقابا رو تو ظرف شويي ريختم و با مايع ظرفشويي مشغول شدم.
حالم از ظرف شستن بهم ميخورد. ايي مهراب نميري هي.... چقدر ميخوري...کارد بخوره تو اون شيکمت... ظرفهاي يک ماه و گذاشته بود مونده بودن...
نميدونم چقدر راست ايستادم...واريس نگيرم حالا... هي سنگ قبرتو بشورم مهراب...
بعد به هال رفتم... شازده چه خوابي هم رفته بود.بيشعور جزوه هاشو همچين مرتب با ابي وقرمز مينويسه ادم فکر ميکنه باطني هم چقدر مرتبه...زهي خيال باطل!!! مقنعه امو مرتب کردم . هرچي که بود هيچ تمايلي نداشتم تا مانتو وشلوار ومقنعه ام ودربيارم.همينجوري هم کلي پا رو دلم گذاشته بودم. اومدن به خونه ي يه پسر مجرد و کلفتي کردن براش يعني ديگه عند نترس بودن و ريسک کردن و اخر جرات!!!
لباس کثيف ها رو با تنفر برداشتم وبا يه کوه لباس که بوي عرق ميداد و البته من حدس ميزنم چنين بويي ميداد چراکه کاملا نفسمو گرفته بودم و اجازه نميدادم اون مولکول هاي بوهاي شرور تا مغز استخونم نفوذ کنن.... به اشپزخونه رفتم. خوشبختانه ماشين لباسشويي داشت. همرو ريختم اون تو درشم بستم.
يک ساعت دنبال تايد گشتم اخرشم پيدا نکردم...
romangram.com | @romangram_com