#آنتی_عشق_پارت_136
اخيش... پس لازم نبود کولش کنم...ازفکرم خندم گرفت با اون هيکل من له ميشدم.
در وباز کرد... کمکش کردم تا از سکوي خونه بالا بره... کوچه چه خلوت بود. حالا من هي نميخوام حس بد به دلم راه بدم نميشه ها...
خواستم بگم خوب من برم...اما دلم نيومد. يعني قيافه ي رنگ پريده اش با توجه به اينکه شام نخورده بود وصبحونه که پريده بود و پاي چلاغش...
تو راهرو ايستاده بوديم و من که چيزي نمي گفتم اونم بد تر من.
تا به حال توي چنين موقعيتي گير نکرده بودم . يعني بايد وارد خونه ميشدم؟به هر حال مهراب يه پسر غريبه بود. هرچند اگه ميخواست با اون پاي چلاغش غلطي بکنه جفت پا ميرفتم تو صورتشو دندوناشو تو دهنش خرد ميکردم اما به هرحال نميخواستم طرز فکرم راجع بهش عوض بشه... لنگ در هوا مونده بودم که اخرشم دلم وزدم به دريا.... يه پا نداشت.
هه...ياد شعر دبيرستانم افتادم...مردي که يک پا ندارد....به مهراب نگاه کردم با ريش وسيبيل وچفيه احتمالا که نه صد در صد قيافه ي مضحکي پيدا ميکرد.
مهراب اروم گفت: مياي تو؟
اخي ....لحنش چه ناز بود. پسرم چه مودبم شده بود.
-بکش کنار نره غول بي شاخ و دم...ميخوام خونتونو ببينم...
مهراب خنديد و با شوق گفت: بفرماييد خواهش ميکنم...
خودمم در اون لحظه نفهميدم چرا نگفتم خونتو... نميدونستم مجردي زندگي ميکنه يا با خانواده... در و باز کردم. کفشامو با استرس دراوردم.
اخه يکي نيست بگه نونت کمه..ابت کمه خونه ي بي اف اومدنت ديگه چه صيغه اييه...
romangram.com | @romangram_com