#آنتی_عشق_پارت_135
با صداي مهراب گفتم:هان؟
-ميگم ماشينم تو پارکينگه يا دست سيامکه...
-هان؟نه...تو پارکينگه.... داريم ميريم اونجا....
-گفتم شايد تا خونه بخواي منو با ويلچر ببري...
-نچايي يه وقت...
خنديد وگفت: نه اتفاقا خيلي هم بهم مزه ميده...
چيزي نگفتم. يعني ذهنم مشغول جمله ي سيامک بود وگرنه اصولا حرفي و بي جواب نميذارم.
خودش با هزار بدبختي سوار شد و منم ويلچر و به امان خدا تو پارکينگ رها کردم و سوار ماشين شدم. اونقدر مغزم گيربود که چطوري و به چه بهونه اي اون جريان و از زير زبون مهراب بيرون بکشم که نفهميدم کي به وليعصر جلوي در خونه ي مهراب رسيدم.
چند باري تا دم خونه اش اومده بودم. اما هيچ وقت داخلشو نديده بودم.يه خونه با نماي سفيد قديمي...
ماشين وجلوي در نگه داشتم. مهراب به سختي پياده شد... دستش به سقف ماشين بود. يادم باشه براش دو تا عصا بگيرم...!
نميدونستم چيکار کنم...
-خونه ات چند تا پله داره؟
-همکفم...
romangram.com | @romangram_com