#آنیوتا_پارت_91
در راهرو نقشه بزرگ اروپا آویزان بود . هر روز صبح پرچمهای کوچکی که به آن نصب بود جابجا می شد ، و کسانی که قادر به راه رفتن و دیدن بودند تمام روز کنار این نقشه اجتماع می کردند و با شور و هیجان جابجا شدن جبهه ها را مورد بحث قرار می دادند و برای خودشان حدس می زدند که حمله چگونه ادامه خواهد یافت و ژوکوف به کجا خواهد رفت ، کانف چه اقدامی اتخاذ خواهد نمود و یا روکو سوفسکی و دیگر سرداران چکار خواهند کرد . درضمن هر کدام به نفع سردار خودش اظهار نظر می کرد و شور و شوقش درست مثل شور و شوق کسانی بود که قبل از جنگ جزو هواداران فوتبال بوده اند .
مچنتی نقشه را نمی دید . چشم جراحی شده اش با باند ضخیم بسته شده بود . به او گفته بودند وقت زیادی خواهد گذشت تا بتواند آن را باز کند و از نتیجه این عمل جراحی منحصر به فرد مطلع شود .
او به نقشه نزدیک نمی شد ولی به دقت از همسایگان بینای خودش درباره ی همه ی تغییراتی که روی نقشه روی می داد سوال می کرد و در ذهن منظره ی جنگ را برای خودش زنده می کرد .
در یک صبح بهاری ، صدای یوری لویتان که در روزهای جنگ مانند ناقوس سرنوشت طنین انداز می شد و غم ها و شادیها را به اطلاع مردم می رساند ، این صدایی که همه با آن آشنا بودند ، با شکوه خاصی اعلام کرد :
جهت پیشروی به سوی برلن - فقط فکرش را بکنید !
همه ارزو داشتند روز بعیدی را بببینند که لشگرهای شوروی به برلن نزدیک شوند . ارزو داشتند ، و با ایمان به فرا رسیدن آن روز می جنگیدند و کار می کردند بدون خستگی و ارامش و بدون هیچ ترحمی نسبت به خود .
چهار سال سخت در آرزو بودند . تا اینکه بالاخره پیش به سوی برلن !
پرچمهای کوچک روی نقشه ای که در راهرو آویزان بود به خود پایتخت رایش هیتلری رسیده بود و آن را احاطه کرده و محاصره کرده بودند.
آن روز در کلینیک همه با صدای بلند و با هیجان حرف می زدند ، انگار همگی دمی به خم زده یودند .گرچه مقررات سختی که پروفسور برقرار کرده بود هر نوع امکان نفوذ مشروبات الکلی را منتفی کرده بود .
هیچ کس نمی نالید ، آخ و اوخ نمی کرد ، غر نمی زد و مچنتی که تمام مدت به فکر این بود که بینا خواهد شد یا نه ، در اسارت این خبر ، معلوم نیست چرا اطمینان پیدا کرده بود که بینا خواهد شد .
در آن روز مچنتی به فکر بیناییش نبود بلکه مدام سعی می کرد نقشه اروپا را مجسم کند و در ذهن خط اول اوکراین را احیا کند و برای خودش مجسم سازد که گروهانش از آن وجب خاک بیگانه در آن سوی رود اودر که در نبرد به خاطر آن روشنایی برای سروان مچنتی خاموش شد چقدر جلو رفته است .
romangram.com | @romangram_com