#آنیوتا_پارت_210



تا وقتی که وانیا مشغول روشن کردن بخاری هلندی بود ، مچنتی روی مبل نشست و دو رو بر را از نظر گذراند .

روی کاناپه ای که کنار دیوار قرار داشت ملحفه و پتو انداخته بودند و بالشی که همانجا بود هنوز اثر تو رفتگی سر کسی را حفظ کرده بود . کنار کاناپه یک میز کوچک مخصوص مجلات و روی آن مقداری دارو و شیشه و ترمومتر قرار داشت .



معلوم نشد به چه سرعتی هوای سرد اتاق فوری پر از گرمای حیات بخش شد . یا وانیا بلد بود بخاری را خوب روشن کند ، یا بخاری ، بخاری بسیار خوبی بود . پوشش یخ پنجره ها آب شد و هوای داخل اتاق روشن تر شد . مچنتی نیم تنه اش را درآورد و به طرف میز مجلات رفت . روی نسخه ها نوشته شده بود : آنا لیخوبابا . معلومه که آنیوتا همین چندی پیش اینجا بوده و روی این کاناپه خوابیده بوده . مچنتی کف دستش را روی بالش گذاشت . بالش سرد بود و کف دست مچنتی احساس رطوبت می کرد . مچنتی دستش را کنار کشید و گوشه کاناپه نشست . بله ، آنیوتا همین چندی پیش اینجا بود ! و او اینبار هم موفق نشد ملاقاتش کند ! آنیوتا رفت ، ناپدید شد . انگار بخار شد و به هوا رفت . با اینکه از لحظه ای که خبر مربوط به آنیوتا را از رادیو شنیده بود کمتر از یک شبانه روز نگذشته بود ، با اینکه همین دیروز از دیدن جنگل لطیف باران خورده ی مسکو لذت برده بود ، حالا به نظرش می آمد که روزها طول کشیده تا به اینجا برسد و خودش از این تعقیب بی نتیجه فوق العاده خسته شده بود .

آیا آنیوتا دوباره در این دنیای بزرگ و رنگارنگ کشور پهناور ناپدید شده است ؟ یک سوزن در خرمن کاه . یک ستاره کوچک و کم نور در میان کهکشان . ولی چرا ؟ آخه چرا اینقدر بدشانس است ؟



تیگرف وارد منزل شد . او محض خاطر آمدن مهمان فرصت کرده بود لباسش را هم عوض کند .

زن گفت :

- تیگرف به قهرمان اتحاد شوروی خوش آمد می گوید .

معلوم نبود چرا پیرزن درمورد خودش ضمیر سوم شخص مفرد بکار می برد .



- تیگرف ازت می پرسد اسمت چیه ؟



- مچنتی گفت :

- ولادیمیر .



- ولادیمیر اسم خوبیه ... ولادیمیر ، تو از این پیرزن چه می خواهی ؟


romangram.com | @romangram_com