#آنیوتا_پارت_20
پایگاه کوچک کنار رود اودر ، این قطعه زمین کوچک آلمان که به تصرف ما در آمده بود استحکام یافت و گسترش داده شد .
ولی تلفاتی که ضمن این کار دادیم کم نبود . همه ی چادرهای گردان بهداری که در یک جنگل کم درخت بر پا شده بود پر از اشخاص
مجروح بود . جای خالی نبود و چون به جز سرگروهبان کوچولو که اسم عجیب و غریبی داشت هیچ زن مجروحی در چادرها نبود ،
دخترک را در چادر عمومی بستری کردند و به خواست خودش تخت او را کنار تخت سروان مچنتی قرار دادند .
آن روز پرسنل گردان بهداری از پا در آمده بود . از آنور رودخانه مدام زخمی می آوردند . جراحان بدون اینکه پشت صاف کنند مشغول
جراحی بودند و تنها نزدیکی های شب توانستند سروان مچنتی و سرگروهبان خدمات بهداری لیخوبابا را درست و حسابی معاینه و
پانسمان کنند.
جراح زخم ناشی از گلوله را شست و دست دختر را پانسمان کرد و گچ گرفت و به او گفت که دستش را روی بند دور گردن آویزان کند.
بعد در حالیکه به طرف مچنتی چشمک می زد گفت :
romangram.com | @romangram_com